تبليغاتX
من و تنهایی

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش



غروب گفت :

اگرچه زیبا ترین و تماشایی ترینم و طلوع را می توانم سرخ و گریان سازم

اما گاهی عجیب دلم برای طلوع تنگ می شود

آسمان گفت :

اگرچه آبی و نیلگونم و درخشان از ماه و ستارگانم

اما گاهی دلم برای زمین تنگ می شود وغم دوریه زمین مرا بارانی می کند

خورشید گفت :

گرچه گرم و خیره کننده ست روشنایی ام

و تمام زیبایی ماه از من است

اما حسرت نوازش مهتاب آزارم می دهد و روزی نیست که دلتنگش نشوم

دریا گفت :

اگرچه زلال و پاکم و امواجم مدام بر تن صخره ها مشت می کوبند

ولی هیچ گاه لبان خروشانم برای گرفتن بوسه ای حتی سرد به لب صخره ها نمی رسند

و غم دوری ساحل دلم را عجیب تنگ می سازد

در این لحظه ماه رو به من کرد و گفت :

تو نیز بگو کیستی و برای چه دلت تنگ است !!

گفتم اگرچه جوانم و دلم از جوانی سوخته

و گشته سپید گیسوانم

اما گاهی دلم برای جوانی تنگ می شود

من یک نفس عمیق بر درک جوانی ام . . .



+ تاريخ ساعت نويسنده اشکین |